انجمن انفورماتیک ایران انجمن انفورماتیک ایران انجمن انفورماتیک ایران
گزارش کامپیوتر شماره 234, ویژه مرداد و شهریور ماه 96 منتشر شد. دوشنبه  ٢٩/٠٨/١٣٩٦ ساعت ١١:١٠
 

    پایان کار غول‌ها
«چگونه اینترنت داوود را به جالوت تازه‌ای بدل ساخت»
(قسمت اول)
ترجمه: ابراهیم نقیب‌زاده مشایخ
پست الکترونیکی: mashayekh@isi.org.ir


 

 مقدمه مترجم
 آنچه از این شماره به عنوان پاورقی جدید گزارش کامپیوتر به خوانندگان گرامی تقدیم می‌گردد، ترجمه کتاب «The End of Big »  نوشته نیکومیل است. او یکی از افراد پیشتاز در زمینه پیش‌بینی آینده کسب و کار، سیاست و فرهنگ در عصر دیجیتالیِ تندگذر ماست. او در سال 2004 مدیر وبگاه هاوارد دین در رقابت‌های انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا بود و باعث رواج به کارگیری فناوری و رسانه‌های اجتماعی برای گردآوری کمک‌های مالی گردید. نیکو میل عضو چندین هیئت مدیره، از جمله بنیاد روزنامه‌نگاری نیمن در هاروارد، یکی از بنیان‌گذاران جشنواره شعر ماساچوست و عضو هیئت علمی دانشکده مدیریت دولتی هاروارد است. او در این کتاب به چگونگی زوال سازمان‌های بزرگ و پیدایش کسب و کارهای کوچک در عصر اینترنت می‌پردازد. از بین بردن جالوت، پهلوان تنومند فلسطینی، توسط حضرت داوود که در زیرعنوان کتاب به آن اشاره شده است، استعاره‌ای از همین موضوع است.
امیدوارم این کتاب نیز همچون پاورقی‌های گذشته گزارش کامپیوتر مورد استقبال خوانندگان گرامی قرار گیرد و در آینده بتوانیم آن را به صورت کتاب، چاپ و تقدیم علاقه‌مندان کنیم.
*                              *                             *
فصل اول: فروپاشی
به دور و برتان نگاه کنید.
خبرهای فوری و تازه به جای آن که از طریق خبرگزاری‌های رسمی به گوشمان برسد، بیشتر از طریق وب‌نویسان انتشار می‌یابد. نامزدهای انتخاباتی تازه به دوران رسیده، سیاست‌مداران کهنه‌کار را کنار می‌زنند. شورش‌ها و طغیان‌های غیرنظامیان که در فیسبوک سازماندهی می‌شود، ارتش‌های رسمی و متعارف را به چالش می‌کشند. شهروندان متعهد، مستقل از دیوان سالاری‌های دولتی باعث اصلاحات سیاسی می‌گردند. نوازندگان و خوانندگان، شرکت‌های ضبط و پخش آلبوم‌های موسیقی را کنار گذاشته و از طریق یوتیوب هنرشان را عرضه می‌کنند. بیست و چند نفر کارآفرین پیژامه‌پوش، میلیاردر می‌شوند و باعث بی‌ثباتی غول‌های صنعتی می‌گردند.
اتصال افراطی که ما را قادر ساخته است تا حجم زیادی از داده‌ها را در یک چشم بهم زدن به هر کجای دنیا که بخواهیم بفرستیم، سیاست، کسب و کار و فرهنگ ما را دگرگون ساخته، سازمان‌های سنتی و «بزرگ» را متحول نموده و باعث به قدرت رسیدن تازه به دوران رسیده‌ها و سر از تخم درآورده‌ها گشته است. هنگامی که یک کشیش دیوانه در فلوریدا اعلامیه‌ای صادر می‌کند و به دلیل وجود اینترنت، کوته زمانی پس از آن باعث اغتشاش گسترده‌ای در پاکستان می‌گردد که به مرگ چند تن می‌انجامد، متوجه می‌شوید که چیزی دگرگون شده است. هنگامی که تنها یک خرابکار می‌تواند صدها هزار سند محرمانه دولتی را در اختیار جهانیان قرار دهد و به زدن جرقه انقلاب در چند کشور خاورمیانه کمک کند، باز متوجه می‌شوید که چیزی دگرگون شده است.
از یک سو، طرفداران فناوری، نوآوری‌هایی چون تلفن‌های هوشمند، اینترنت، یا رسانه‌های اجتماعی را به عنوان عوامل پیشرفت جشن می‌گیرند. و از سوی دیگر، مخالفان فناوری این‌ها را منادیان قرون وسطای جدید می‌دانند. اما به هر حال، درباره یک چیز هیچ شکی وجود ندارد: اتصال افراطی برای ساختارهای سنتی قدرت، چون سمّی کشنده است. امروز، در جلوی چشمان ما، مدل بالا به پایین دولت- ملت، آن‌گونه که از قبل می‌شناختیم، در حال فروپاشی است. منابع سنتی اطلاعات نظیرخبرگزاری‌ها و روزنامه‌های چاپی در حال زوالند. هواپیماهای حمل بار و سایر تجهیزات نظامی که برای ده‌ها سال ضامن قدرت ژئوپلیتیکی بودند، با وجودی که خشونت سازمان یافته هنوز یک تهدید جدّی است، از رده خارج شده‌اند و بسیار آسیب‌پذیرند. سلسله مراتب‌های رقابتی درون صنایع در حال از بین رفتن هستند. قدرت‌های سنتی فرهنگی در حال رنگ باختنند. تمام چیزهایی که ما برای حفظ ثبات اجتماعی و ارزش‌های مورد علاقه‌مان به آن‌ها وابسته هستیم، از قبیل آزادی‌های اجتماعی، حاکمیت قانون و بازار آزاد، در حال از هم پاشیدن هستند.
پایان کار غول‌ها فرا رسیده است.
سازمان‌ها و نهادها غیرضروری نیستند
ممکن است بپرسید مگر از بین بردن نهادهای قدیمی کار بدی است؟ بسیاری از نهادها و سازمان‌های بزرگ و سنتی، عمیقاً معیوب و حتی فاسدند و شایسته از بین رفتن هستند. همه ما حداقل چند نمونه از این گونه نهادها را می‌شناسیم. پس چه نگرانی وجود دارد؟
نهادها و سازمان‌های بزرگ در واقع ما را سرخورده کرده‌اند. برای نمونه، بنا کردن یک اقتصاد سالم که اجازه دهد پیامدهای فاجعه‌بار گرمایش زمین را دفع کنیم، با وجود دولت‌های بزرگ، کسب و کارهای بزرگ، و یک دوجین نهادهای بزرگِ دیگر، ناشدنی به نظر می‌رسد. و نهایتاً پیشرفت‌های فناوری، فرصت‌های بی‌مانندی برای ما به وجود آورده است تا آینده بهتری را برای خود رقم بزنیم.
امّا از سوی دیگر، نمی‌توانیم فقط به فناوری تکیه کنیم و قید سازمان‌ها و نهادهایمان را به طور کامل بزنیم. این کار پیامدهای وحشتناکی خواهد داشت. وزارت امور خارجه، زمانی طراحی و بنا شد که هنوز تلفن اختراع نشده بود و مسافرت با هواپیما عملی نبود، چه برسد به زمان حال که اینترنت به طور معجزه‌آسایی فاصله‌ها را از میان برداشته است. امّا این بدان معنی نیست که ما باید یا می‌توانیم دیپلماسی و سیاست‌مداری را کنار بگذاریم. دولت، ناکارآمد و متورّم شده است اما ما هنوز به کسانی نیاز داریم که جاده‌ها را برایمان تعمیر کنند و نظم اجتماعی را برقرار و محافظت کنند. چنانچه ما در طراحی و به کارگیری فناوری‌ها سنجیده‌تر و آگاهانه‌تر عمل نکنیم، سرنوشتی را برای آینده خودمان رقم خواهیم زد که با ارزش‌های دموکراتیکی که جامعه مدرن بر پایه آن‌ها بنا شده است، یعنی دولت کوچک و کارآمد، حاکمیت قانون، بازار آزاد و آزادی‌های فردی، ناسازگار خواهد بود. هر چه این ارزش‌ها کم‌رنگ‌تر شوند، آینده ما آشفته‌تر، غیرقابل کنترل‌تر و حتی فاجعه بارتر خواهد شد.
مبالغه‌ای در کار نیست
ممکن است تا ده سال دیگر، شرایط زندگیمان به گونه‌ای درآید که در هراس دائم از گروه‌های افراطی یا افرادی قرار داشته باشیم که از دولتِ سرِ پیشرفت‌های فناوری، می‌توانند هرگاه دلشان خواست جامعه را دچار اختلال کنند، برق را قطع کنند، منابع غذایی را تهدید کنند، بلواهای خیابانی راه بیندازند و مانع فعالیت‌های تجاری شوند. یادمان نرفته است که چگونه گروه کوچکی از رخنه‌گران توانستند (به عنوان اعتراض به خشونت پلیس) برای چند روز رفت و آمد در سانفرانسیسکو را مختل کنند.
این تازه آغاز کار است. آیا می‌توانید زندگی روزمره را بدون آن که اسکناسی از طرف دولت چاپ شود تصوّر کنید؟ امری که به وضوح امکان‌پذیر است. اگر شهرداری زباله‌ها را از جلوی منزلمان جمع نکند چکار خواهید کرد؟ اگر نهادهای دولتی دیگر به تنظیم مقررات برای تعداد زیادی شرکت‌های کوچک که در پایان عصر سازمان‌های بزرگ به وجود خواهند آمد نپردازند چه می‌شود؟ آیا به ایمن بودن غذا، دارو و خودروهایتان اطمینان می‌کنید؟ اگر بنگاه‌های خبرپراکنی رسمی دیگر وجود نداشته باشند، چه اتفاقی خواهد افتاد و اگر نهادهای مسئول امور فرهنگی به حاشیه برده شوند، آیا قرون وسطای تازه‌ای شروع نخواهد شد؟ مردم سالاری ما چگونه عمل خواهد کرد؟ کسبو کارها چگونه پیشرفت خواهند کرد؟ مسائل بزرگی نظیر گرمایش زمین و قحطی را چگونه حل خواهیم کرد؟
تمرکز بر روی مسائل اصلی
این کتاب به بررسی پیامدهای ویرانگر اتصال افراطی، در بسیاری از حوزه‌های جامعه امروزی، از مطبوعات تا احزاب سیاسی و از ارتش تا بازار می‌پردازد. نویسندگانِ دیگر به دگرگونی‌های حاصل از فناوری‌های نو، با تمرکز بر یک حوزه خاص مانند کسب و کار، اقتصاد یا فرهنگ و یا یک بعد خاص از تاثیر فناوری پرداخته‌اند. این کتاب به مسئله‌ای وسیع‌تر که مستقیماً بر روی همه ما تأثیر می‌گذارد می‌پردازد. اتصال افراطی، توازن قدرت را سریع‌تر از آنچه ما بتوانیم درک کنیم، در حال تغییر دادن است. اغلب ما در مواجهه با این آهنگ شتابان تغییرات، خود را همانند گمگشته‌ای در غبار حس می‌کنیم. ما می‌توانیم بگوئیم که زندگی سیاسی، اجتماعی  اقتصادیمان در حال تغییر است امّا نمی‌دانیم در مجموع چه به دست خواهیم آورد و چه چیزی خواهیم ساخت. برخی از این دگرگونی‌ها به نظر می‌رسد که با هدف بهبود بخشیدن به زندگی ما صورت می‌گیرد اما تأثیر آن‌ها بر روی نهادهای قدیمی و آشنایی مانند مطبوعات، ناراحت کننده است. فرصت برای پیشرفت فراوان است (و من به آن‌ها نیز خواهم پرداخت) امّا از سوی دیگر، راه برای ناپایداری‌های اجتماعی و حتی آشوب نیز باز است. ابزارها و اتصال به شبکه که برای زندگی امروزی ما ضروری هستند، قدرت بی‌نظیری را در اختیار هر فرد قرار می‌دهند و این دگرگونی در توزیع قدرت برای نهادهای سنتی ما قابل درک نیست.
اغلب ما، از جمله سیاست‌مداران و خبرگان علمی و فرهنگی، به مسئله اتصال افراطی به طور عمیق و موشکافانه نپرداخته‌ایم و مزایا و خطرات آن را با دید بیطرفانه مورد بررسی قرار نداده‌ایم. در طول تمام مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا در سال 2012، در هیچ مناظره‌ای، حتی یک پرسش درباره فناوری، مثلاً درباره طبیعت و نقش محرمانگی برای شهروندان یا تأثیرات مخرّب رسانه‌های اجتماعی در خاورمیانه، صحبتی به میان نیامد. امّا مسئله از این هم حادتر است. ما حتی هنوز واژگان و اصطلاحات کافی برای صحبت کردن درباره اتفاقی که دارد می‌افتد، در اختیار نداریم. واژه «فناوری» به قدر کافی گویا نیست. مثلاً چرخ هم فناوری است و نشریات چاپی هم همین‌طور، در حالی که فناوری امروزی ما، زمان، فاصله و سایر موانع را از میان برداشته است. واژه «شبکه‌ای» به طور دقیق گویای دسترسی جهانی، حضور همیشگی و طبیعت سیّار دنیای ما نیست. شما غالباً می‌شنوید که واژه «اجتماعی» در ارتباط با فناوری به کار رفته است- رسانه‌های اجتماعی، کسب و کار اجتماعی، اشتراک اجتماعی- امّا پیامدهای اتصال افراطی بر روی نهادها و سازمان‌ها، همه چیز هست بجز اجتماعی. این پیامدها مخرّب، گیج‌کننده و حتی خطرناکند.
خیلی وقت‌ها مردم عبارت کلّی «دیجیتال» را به کار می‌برند امّا مشخص نیست دقیقاً چه معنی می‌دهد. ساعت‌های دیجیتال دهه 1980 را به یاد می‌آورید؟ واژه «باز»  به نظر چیز خوبی است: دولتِ باز، سیاستِ باز، نرم‌افزار متن باز . اما ویکی‌لیکس آنچنان پیامدهای سیاسی به همراه داشت که «باز» گویای آن نیست. هر چیز که قابل خواندن توسط ماشین و برخط باشد، لزوماً بدین معنی نیست که «باز» است. لازم به ذکر نیست که کنترلی که تعدادی از شرکت‌ها نظیر اپل، گوگل و فیسبوک بر روی فناوری ما اعمال می‌کنند، از «باز بودن» فاصله بسیاری دارد.
این ما هستیم که شما را کنترل می‌کنیم
آخرین نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم، بسیار حساس است و من به عنوان مقدمه‌ای بر این کتاب، باقی فصل اول را بر روی آن تمرکز می‌کنم. چرا عصر دیجیتال این قدر باعث گسترش آشوب‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شده است؟ آیا اتفاقی بوده است؟ و یا تابعی است از این که چگونه گروه‌های خاصی از کاربران، استفاده از فناوری را انتخاب کرده‌اند؟ هیچکدام. یک ایدئولوژی ضد تشکیلاتی و به شدّت فردگرا که یادآور دهه 1960 است، در پشت فناوری‌هایی که ابزارهای اصلی ارتباطاتی امروز ما را تشکیل می‌دهند، قرار دارد. فناوری‌های مصرفی فعلی، مشخصاً برای دو چیز طراحی شده‌اند: قدرت دادن به فرد در مقابل نهادهای موجود و سنت‌ها و ساختارهای اجتماعی قدیمی، و تقویت و امتیاز بخشیدن به خوره‌های رایانه (منظور کسانی هستند که نوعاً باهوش، وسواسی و از نظر اجتماعی دارای اختلالند. آن‌ها زمان زیادی را صرف فعالیت‌های غیرمعمول و غیرمتداول و عموماً فنّی و یا فانتزی می‌کنند. آن‌ها معمولاً آدم‌های خجالتی، دمدمی مزاج و غیرجذابی هستند و در مشارکت در فعالیت‌های ورزشی مشکل دارند. مترجم)
قدرت این نیست که آدم بلد باشد چگونه از توئیتر استفاده کند، بلکه در درک تفکری است که در پشت فناوری‌ها وجود دارد. درک ارزش‌ها، فرضیات، گرایش‌ها، دیدگاه‌های جهانی و بحث‌هایی که در پشت چراغ‌های چشمک‌زن این ابزارها و وبگاه‌های پرزرق و برق نهفته است. شهروندان و رهبران انتخابی آن‌ها، اگر این موضوعات را درک نکنند، کنترل خود بر سرنوشت سیاسی و اقتصادیشان را به گروه کوچکی از این خوره‌های رایانه واگذار خواهند کرد که برای خودشان تصمیم گرفته‌اند تازه به دوران رسیده‌ها و شورشی‌ها بر مراکز سازمان یافته قدرت غلبه کنند و فناوری رایانه را برای دستیابی به این هدف طراحی کرده‌اند. بی‌مناسبت نیست در اینجا جمله‌ای را از جارون لانیر ، نویسنده و دانشمند رایانه و از پیشگامان حوزه واقعیت مجازی نقل کنم. او می‌گوید «من این موضوع را که اینترنت می‌تواند فناوران غیرسنتی را قدرتمند سازد، کاملاً جدّی می‌گیرم و بدین جهت، با رایانه‌بازانی که قدرت تازه‌یافته‌شان را به نحو غیر سازنده و مغرورانه‌ای به کار می‌برند، هیچ احساس همفکری و همدلی نمی‌کنم.» در واقع، خوره‌های رایانه با خوش‌بینی و غروری که به دست آورده‌اند، نه به تأثیرات طراحی‌هایشان فکر می‌کنند و نه به امکان بالقوه آشوب‌ها، فروپاشی‌ها، فاشیسم و سایر پیامدهای ناگوار ناشی از آن. دنیا باید خودش را با طراحی‌های آن‌ها وفق دهد و با پیامدهای آن، چه خوب و چه بد، بسازد.
فناوری ظاهراً از نظر ارزشی خنثی است، امّا واقعاً این‌گونه نیست. دیدگاه جهانی خاص خودش را دارد، همان که همه ما بدون توجه، خود را با آن وفق می‌دهیم زیرا مجذوب راحتی و سرگرم‌کنندگی ابزارهای ارتباطی می‌شویم. مردم استیوجابز را می‌ستایند و محصولات اپل نظیر آیفون و آی‌پد را با شوق و لذت استفاده می‌کنند، اما توجه ندارند که این محصولات و در واقع دیدگاه جابز در حال تجدید سازماندهی دنیای ما از بالا تا پایین است. خوره‌هایی که سه فناوری ارتباطی غالب امروز، یعنی رایانه شخصی، اینترنت و تلفن همراه را برای شما به ارمغان آورده‌اند، به شیوه‌های گوناگون امّا خودآگاهانه‌ای دشمن نهادهای مستقر و سازمان یافته بودند. رایانه شخصی از دل جنبش ضدفرهنگ اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 میلادی و بعضاً به عنوان واکنشی به شکست نهادها و سازمان‌های آن زمان، زاده شد. تجاری سازی اینترنت نیز در کشاکش برنامه ضدمقررات حزب جمهوری‌خواه به رهبری نیوت گینگریچ و مدیران میانه رو بیل کلینتون که طرفدار بخش خصوصی بودند، اتفاق افتاد. و اشتیاق به استفاده از تلفن‌های همراه نیز در خلال سال‌های 2000 و در چالش با نهادهای دولتی و آوردن جهانی‌سازی به دنیای دیجیتال، فوران کرد.
سیطره فناوری
نیل پستمن، منتقد هنری، در کتابش به نام «تکنوپولی» به این اشاره می‌کند که فناوری‌هایی که طراحی کرده‌ایم که به ما خدمت کنند، اکنون ما را کنترل می‌کنند. پستمن می‌گوید ما می‌خواستیم از فناوری به‌عنوان ابزاری جایگزین نیروی کار انسانی استفاده کنیم که کارها را برایمان انجام دهد. اما به مرور زمان، این ابزارها تفکرات فرهنگی ما را هم دگرگون کردند. ابزارها نه تنها دیگر پشتیبان فرهنگ نیستند بلکه فرهنگمان را شکل می‌بخشند و خود را به آن تحمیل می‌کنند. به گفته پستمن «اکنون فرهنگ، اعتبارش را در فناوری جستجو می‌کند و از فناوری دستور می‌گیرد.» من می‌خواهم در گفته‌های پستمن، جای کلمه «فرهنگ» را با «نهادها و سازمان‌های بزرگ» عوض کنم. در زمان ما، نهادهایی مانند سازمان‌های دولتی، احزاب سیاسی و رسانه‌ها اعتبارشان را در فناوری جستجو می‌کنند و حتی از فناوری دستور می‌گیرند.
فناوری، تحت کنترل ماشین نیست. آدم‌ها در پشت آن قرار دارند، آدم‌هایی با آرمان‌های سیاسی – و نیز علائق اقتصادی و سیاسی- که آن‌ها را در طراحی فناوری دخالت می‌دهند. خوره‌هایی که جامعه یک روز آن‌ها را به‌عنوان آدم‌های مطرود و نامطلوب در نظر می‌گرفت، اینک هم به طور واقعی و هم از نظر ظاهری، افراد قدرتمندی شده‌اند. در یک مجله برخط به نام «گرایش اینترنتی» داستان بامزه‌ای درج شده بود با عنوان «روزی که مشکل اتصال بیسیم رایانه پدربزرگ دوستم را برطرف کردم و به صورت یک قهرمان مورد احترام قرار گرفتم.» اگر شما بتوانید مشکل فنّی یک نفر را برطرف کنید، ناگهان قدرت و احترام زیادی به دست خواهید آورد. کمی خورگی باعث پیشرفت زیادی می‌شود. برخی از بزرگ‌ترین و قدرتمندترین شرکت‌های روی زمین- گوگل، فیسبوک، اپل، مایکروسافت، هیولت پاکارد- توسط همین خوره‌های فناوری اداره می‌شوند. آن‌ها، همراه با سازمان‌های غیرانتفاعی نظیر ویکی‌پدیا، زندگی اجتماعی، فرهنگ و به طور فزاینده‌ای، نهادهای ما را شکل می‌دهند. محصولات آن‌ها، ظرف پنجاه سال گذشته، تمایلات سیاسی خوره‌های فناوری را، هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی، منعکس کرده‌اند. فلسفه سیاسی آن‌ها را می‌توان در یک عبارت که یادآور دهه 1960 است، خلاصه کرد: فروپاشی همه چیز در ازای مقداری درآمد! به موازات این فلسفه، طنز روزگار این است که این خوره‌های فناوری در پی تسلّط بر بازار، چند سازمان یا بهتر است بگوئیم بن‌سازه عظیم و جدید در عصر دیجیتال به وجود آورده‌اند که زندگی ما هر روز به آن‌ها وابسته‌تر می‌شود: فیسبوک، توئیتر، آمازون، گوگل و اپل. این‌ها استثنائات آشکار «پایان نهادها و سازمان‌های بزرگ» هستند.
پیش از آن که در فصل‌های بعدی این کتاب به تأثیرات ویرانگر اتصال افراطی بر روی شهروندی و جامعه، مبارزات سیاسی، خبرگزاری‌ها، دانشگاه‌ها، پژوهش‌ علمی، سرگرمی‌ها و راهبرد شرکتی بپردازم، و پیش از آن که بتوانم راهی را برای تجدید حیات سازمان‌ها و دستیابی به قرنی (قرن بیست و یکم) پایدارتر و پررونق‌تر نشان دهم، لازم است ببینیم که چگونه یک اخلاق افراطی و ضدتشکیلات، در درون فناوری‌های ما جای گرفته و نهفته شده است. اجازه دهید برخی جزئیات این داستان کهنه، یعنی تاریخچه خوره‌های فناوری در آمریکا را برایتان بازگو کنم.
رایانه شخصی در برابر رایانه سازمانی
بیایید با هم نگاهی به تاریخچه رایانه‌های شخصی بیندازیم. در خلال دهه‌های 1940 و 1950، دانش رایانه غالباً درون سازمان‌های بزرگ (ارتش، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها) رشد می‌یافت. حتی در اواخر دهه 1960 نیز خوره‌های رایانه که دنبال کار می‌گشتند باید به سراغ نهادها و سازمان‌های بزرگ می‌رفتند. علتش این بود که رایانه‌ها، دستگاه‌های عظیمی بودند که تملّک آن‌ها به مقدار زیادی بودجه و فضا نیاز داشت. در سال 1969، سیمور کری شروع به فروش سی‌دی‌سی 7600 کرد، اَبَر رایانه‌ای که قیمت پایه‌اش پنج میلیون دلار بود و فضایی به اندازه یک سالن بزرگ را اشغال می‌کرد. حداکثر سرعت پردازنده‌اش 4/36 مگاهرتز بود که قابل مقایسه با سرعت یک گیگاهرتزی تلفن‌های آیفون 4 امروزی نیست (هرچند هر دو ماشین سرعت مشابهی در عملیات با ممیز شناور دارند.) یعنی آیفون 4 شما به همان قدرتمندی ابررایانه کری است. تنها سازمان‌های بزرگ می‌توانستند چنین رایانه‌هایی را داشته باشند و از آن‌ها نه برای تماشای فیلم‌های ویدیویی یا گوش کردن به موسیقی، بلکه برای انجام محاسبات پیچیده ریاضی، فیزیک هسته‌ای و مانند این‌ها استفاده می‌کردند.
در چنین شرایطی بود که بحث تازه‌ای در این دنیای سازمانیِ دانش رایانه، جوانه زد: آیا باید همچنان به ساخت رایانه‌های عظیمی که برای کاربردهای هوش مصنوعی و حل مسایل پیچیده طراحی شده‌اند ادامه داد یا باید رایانه‌های کوچک‌تری ساخت که توانایی‌های فردی بشر را گسترش دهند؟ بیشتر انرژی سازمان‌ها در دهه 1960 و اوایل دهه 1970 به گزینه نخست، یعنی ساخت رایانه‌های بزرگ هوش مصنوعی، معطوف بود و مکتب رایانه‌های کوچک، پژوهش‌هایش را بر روی ساخت ابزاری برای کمک به کارهای اداری و منشیگری متمرکز کرده بود. به طور خلاصه، مسئله این بود که دستیاری برای کارهای اداری ساخته شود یا رایانه هوشمندی برای حل مسایل پیچیده؟ امروز، رایانه‌های کوچک پیروز شده‌اند و علتش هم عمدتاً به خاطر قانون مور بوده است (در سال 1965، گوردون مور، یکی از بنیان‌گذاران شرکت اینتل اظهار داشت که هر هجده ماه، تراشه‌های رایانه دو برابر سریع‌تر، پنجاه درصد ارزان‌تر و پنجاه درصد کوچک‌تر می‌شوند. در عمل، هر بیست و چهار ماه این اتفاق افتاده است.) با وجودی که هنوز هم کار در زمینه ساخت رایانه‌های عظیم هوشمند ادامه دارد (زمانی را به یاد آورید که ابررایانه بیگ‌بلو ، که بعداً نامش به دیپ‌بلو تغییر یافت، گری کاسپاروف قهرمان شطرنج جهان را شکست داد)، امّا گزینه دوم، یعنی ساخت رایانه‌های کوچک، محدوده‌ای از فناوری‌ها را به وجود آورده که نقطه اوجش را در تلفن‌های هوشمند امروزی می‌توان دید. در اینجا، قهرمان ویژه‌ای وجود دارد که داستانش، آرمان سیاسی نهفته در پشت رایانه‌های شخصی را روشن می‌کند و او کسی نیست جز داگلاس انگلبرت.
مادر تمام نمایش‌ها
انگلبرت که از نسل سربازان جنگ جهانی دوم بود، در خلال دهه 1950 و 60 به دنبال چالش بزرگی در زندگیش بود. او با الهام از مقاله‌ای از وَنِوربوش که از انتشار گسترده دانش به عنوان یک چالش ملی در زمان صلح دفاع می‌کرد، محیطی را تصوّر می‌کرد که در آن، افراد پشت ایستگاه‌های کار نشسته‌اند و به لطف رایانش مدرن، به شیوه‌های مؤثری با یکدیگر تعامل می‌کنند. استفاده از رایانه‌ها برای مرتبط ساختن افراد به یکدیگر که رایانه قدرتمندتری بسازند و «افزایش هوش جمعی»، مأموریت زندگی او شد. در اوایل سال 1968، او برخی از نوآوری‌هایش را به نمایش گذاشت که بعدها از آن به عنوان «مادر تمام نمایش‌ها» یاد شد. در این نمایش، بسیاری از جنبه‌های رایانه‌های شخصی مدرن مانند موش، صفحه کلید، نمایشگر ، ابرپیوندها و کنفرانس ویدیویی، به شکل ابتدائیش وجود داشت. متأسفانه «مادر تمام نمایش‌ها» شهرت فوری برای انگلبرت در خارج از حلقه خوره‌های رایانه، به همراه نیاورد. حتی در داخل حلقه خوره‌ها هم اغلب همکارانش با شک و تردید به حرف‌های او می‌نگریستند. این ایده که شما بتوانید در مقابل رایانه بنشینید و به‌طور واقعی به کار بپردازید، در عصر رایانه‌های عظیم سازمانی که باید چند روز کار می‌کردند تا  مسئله پیچیده‌ای را برای شما حل کنند و شما در طول آن مدّت سرگرم کار دیگری می‌شدید، غیرعاقلانه به نظر می‌رسید. شما مسئله‌ای را به رایانه می‌دادید و چند روز بعد برمی‌گشتید تا جوابتان را بگیرید. کسی پشت رایانه نمی‌نشست و منتظر جواب نمی‌ماند.
البته دیدگاه انگلبرت آنقدرها هم انقلابی و افراطی نبود. هنوز وقتی که او افراد را نشسته در پشت رایانه‌ها تصوّر می‌کرد و رایانه‌ها را ابزاری برای افزایش هوش آن‌ها، آنچه در تصوّر داشت رایانه‌های بزرگ سازمانی بود. در دیدگاه انگلبرت، ایستگاه‌های کار، پایانه‌های کم قدرتی بودند که به یک رایانه بزرگ وصل می‌شدند. رایانه‌های شخصی، آن‌گونه که ما امروز تجسّم می‌کنیم، بخشی از دیدگاه اصلی او نبود و در واقع، او از جمله کسانی بود که در ابتدا در مقابل انقلاب رایانه‌های شخصی مقاومت می‌کرد و بیشتر عمر حرفه‌ایش را در سازمان‌های بزرگی مانند شرکت زیراکس و دانشگاه استنفورد گذراند. برای رسیدن به رایانه‌های شخصی و «پایان سازمان‌های بزرگ» باید به سراغ مکتب فکری دیگری برویم که تقریباً در همان زمان در دنیای خوره‌های رایانه شکوفا شده بود و در کتابی نوشته یکی دیگر از دانشمندان رایانه به نام تِدنلسون به خوبی توضیح داده شده است.
جنبش آزادی رایانه
حتماً از «جنبش آزادی زنان» که در دوره جنگ ویتنام به راه افتاد چیزی شنیده‌اید. خوب، ظاهراً به نظر می‌رسد «جنبش آزادی رایانه» هم همپای آن شکل گرفته است. کتاب مهم و بنیادی تدنلسون در سال 1974 به نام «جنبش آزادی رایانه: شما می‌توانید و باید همین حالا از رایانه‌ها سر در بیاورید»، خوره‌های رایانه را در همه جا برانگیخت که تقاضا برای رایانش شخصی را مطرح کنند و به زعم خودشان، افراد را از زیر یوغ سازمان‌ها و نهادهای بزرگ رها سازند. کتاب «جنبش آزادی رایانه»  همانند برخی نشریات وابسته به جنبش ضدفرهنگ آن زمان، سبکی افراطی اما محدود به حوزه رایانه‌ها داشت و در آن، اصول مقدماتی برنامه‌نویسی و دیدگاهی خیره‌کننده از آینده رایانش ارائه شده بود. عکس روی جلد کتاب، یک مشتِ برافراشته، کمترین شکی درباره افراط‌گرایی مورد نظر نویسنده باقی نمی‌گذاشت. دانش رایانه در دانشگاه‌های معتبر، رشته رو به رشد و بالنده‌ای بود. در همان زمان، بیشتر شهرهای کشور درگیر آشوب‌ها و اغتشاشات تظاهرات ضدجنگ و سایر جنبش‌های اجتماعی بود. بسیاری از جوانان معتقد بودند که دولت و مجتمع‌های صنعتی- نظامی با ادامه جنگ در جنوب شرقی آسیا به مردم خیانت کرده‌اند. دانشجویان تا آنجا پیش رفتند که تظاهراتی علیه ساخت ابررایانه‌های وزارت دفاع برگزار کردند. (در ماه مِی 1970، گروهی از دانشجویان در دانشگاه ایلی نویز، یک روز را به تظاهرات علیه ساخت ابررایانه ایلیاک 4 اختصاص دادند، فقط به خاطر این که بودجه‌اش را وزارت دفاع داده بود.) در چنین محیطی، انتشار کتاب نلسون مانند انداختن قرص ویتامین ث جوشان درون یک لیوان آب سرد بود! این کتاب، تحریک‌آمیز و به روشنی ضدآموزش‌های نهادینه بود و بر نسلی از خوره‌های رایانه تأثیر گذاشت.
اگر کتاب «جنبش آزادی رایانه» را امروز بازخوانی کنیم، از پیشگویی‌های نلسون شگفت‌زده خواهیم شد. او در یک بخش از کتاب به تشریح معنی «برخط بودن» پرداخته و در بخشی دیگر، جهان ابرپیوندها را تجسّم کرده است- دهه‌ها پیش از آن که وب به وجود آید. یکی از جملات مورد علاقه من در این کتاب این است: «اگر به مردم سالاری در آینده علاقه‌مند  هستید، بهتر است کار کردن با رایانه‌ها را فرا بگیرید.» در سال 1974، سال انتشار کتاب نلسون، این ایده که هزاران نفر رایانه‌های خودشان را داشته باشند، نه فقط خیال‌پردازانه، بلکه حرف احمقانه‌ای بود. رایانه‌ها میلیون‌ها دلار قیمت داشتند و چگونه هر کس می‌توانست یک رایانه داشته باشد؟ نلسون همچنین در کتابش پیش‌بینی کرده است که خوره‌ها می‌توانند شکل جدیدی از یک نهاد یا سازمان را تشکیل دهند تا از حقوق افراد عادی دفاع کنند. او در کتابش به شدّت با طبیعت سازمانی رایانه‌ها مخالفت کرده و آرزو نموده است که روزی آن‌ها از دانشگاه‌ها و نهادهای نظامی بزرگ خارج شده و در خانه‌های توده‌های مردم قرار داده شوند و آن‌گونه که نظر او بوده، با هدف آزادسازی مورد استفاده قرار گیرند.
شرکت رایانه مردم
نسلی از خوره‌های رایانه، با الهام از نلسون و دیگران، در اواخر دهه 1960 و دهه 1970 پدیدار شد که مأموریت خود را جلوگیری از گسترش رایانه‌های سازمانی و به گفته مشهور بیل گیتس «قراردادن رایانه شخصی بر روی هر میز در آمریکا» می‌دانست. یکی از آن‌ها استوارت برند است که نشریه «فهرست کلّ زمین» را که حامی جنبش ضدفرهنگ دهه 1960 بود، منتشر می‌کرد. او در مقاله‌ای چنین نوشته بود: «اغلب افراد نسل ما رایانه را به عنوان ابزاری برای کنترل متمرکز می‌پندارند و از این رو با آن مخالفند. امّا گروه کوچکی نیز که بعدها به رایانه باز معروف شدند، با خود رایانه‌ها مخالفتی ندارند و در صدد تبدیل آن‌ها به ابزاری برای آزادی هستند.» این گروه کوچک که برند از آن‌ها صحبت می‌کند، همان‌هایی هستند که در گاراژ منزل پدرشان و در خوابگاه‌هایشان کار می‌کردند و نهایتاً غول‌هایی مانند اپل و مایکروسافت را به وجود آوردند. البته محصولات اولیه آن‌ها بیشتر شبیه اسباب‌بازی بود و از سوی نولیدکنندگان رایانه‌های واقعی جدّی گرفته نشد. یک گروه از این‌ها شرکت رایانه مردم را تأسیس کردند و در روی جلد خبرنامه‌شان این جمله نقش بسته بود: «رایانه‌ها عمدتاً به جای آن برای مردم مورد استفاده قرار گیرند علیه آن‌ها استفاده می‌شوند، به جای آن که باعث آزادی آن‌ها شوند برای کنترل کردنشان استفاده می‌گردند. زمان تغییر فرا رسیده است. آنچه ما بدان نیاز داریم، شرکت رایانه مردم است.» تمام این تلاش ها درست برخلاف جریان متداول دانش رایانه در آمریکا بود که بر پایه رایانه‌های بزرگ دانشگاه‌ها و سازمان‌های دولتی به حیاتش ادامه می‌داد.
یکی از مثال‌های مشهور جنبش رو به رشد ضد رایانه‌های سازمانی، باشگاه رایانه هوم‌برو بود که از گروهی از خوره‌های رایانه تشکیل یافته بود که در سال 1975 هر ماه یک جلسه در گاراژ خانه گوردون فرنچ در دره سیلیکان برگزار می‌کردند. از جمله اعضای معروف این باشگاه می‌توان به استیوجابز و استیو موُزنیاک، بنیان‌گذاران اپل، اشاره کرد. بیل گیتس با فروش چیزی که پیش از آن، به طور رایگان دست به دست می‌شد، خشم اعضای باشگاه را برانگیخت. نخستین محصول نرم‌افزاری مایکروسافت، بیسیک برای رایانه آلتر ، در زمانی فروخته شد که نرم‌افزار عموماً همراه با خرید سخت‌افزار، به رایگان داده می‌شد. اعضای باشگاه هوم‌برو شروع به توزیع غیرقانونی نسخه‌های نرم‌افزار مایکروسافت در جلسات ماهانه کردند- نخستین نمونه از سرقت نرم‌افزار. اعضای هوم‌برو از این که بیل گیتس جوان برای فروش نرم‌افزار تلاش می‌کرد ناراحت بودند و می‌گفتند که نرم‌افزار باید رایگان و آزاد باشد! گیتس هم در نامه سرگشاده‌ای که در خبرنامه باشگاه رایانه هوم‌برو منتشر کرد چنین نوشت: «اغلب شما باید آگاه باشید که کاری که می‌کنید دزدی است.» اما جابز و وزنیاک که زاده باشگاه رایانه هوم‌برو بودند، رویکرد متفاوتی را در پیش گرفتند. آن‌ها در تبلیغات نخستین رایانه اپل اعلام کردند که «فلسفه ما این است که نرم‌افزارهای ماشین‌مان را رایگان یا با حداقل قیمت عرضه کنیم. و بله دوستان، بیسیک اپل رایگان است.»
1984
در خلال دهه بعد از «جنبش آزادی رایانه»، با وجودی که رایانه‌های شخصی جای خود را در خانه‌های آمریکایی‌ها باز کرده بودند و با وجودی که شرکت‌های رایانه‌ای، نهادهای جا افتاده‌ای شده بودند، هنوز این تصوّر که رایانه‌های شخصی قدرت متمرکز رایانش و نیز سازمان‌های بزرگ را به چالش می‌کشند پابرجا مانده بود. جان مارکاف در کتاب ماجراهای پشت پرده (ترجمه این کتاب از سوی انجمن انفورماتیک ایران چاپ شده است. مترجم) که تأثیرات جنبش ضدفرهنگ دهه 1960 بر صنعت رایانه‌های شخصی را بازگو می‌کند، می‌گوید: «دنیای قدیم رایانش، پایگانی و محافظه کار بود. سال‌ها بعد، پس از آن که رایانه شخصی به واقعیت جا افتاده‌ای تبدیل شده بود، کن اولسن، بنیان‌گذار شرکت دیجیتال اکوئیپمنت، به صراحت و در مقابل رسانه‌های همگانی اظهار داشت که نیازی به رایانه خانگی وجود ندارد.» از سوی دیگر، رد پای ایدئولوژی ضد تشکیلات دهه 1960 در جای‌جای طراحی رایانه‌های شخصی نمایان است. برای نمونه، مارکاف تصویری‌سازی موجود در آی‌تیونز -رنگ‌های جذابی که همراه با پخش موسیقی حرکت می‌کنند و جابجا می‌شوند- را مربوط به الهامی که استیو جابز از مصرف ال‌اس‌دی گرفته می‌داند. خود جابز این تجربه را «یکی از دو یا سه تجربه مهم زندگیش» قلمداد کرده است. این فرهنگ آزادسازی به تبلیغات رایانه‌های شخصی نیز راه یافت و مهم‌ترین آن، تبلیغ اپل در 1984 است.
پس از موفقیت فزاینده دو مدل نخست رایانه‌های خانگی اپل، استیو جابز می‌خواست برای عرضه سومین مدل، یعنی رایانه شخصی مکینتاش، کار جدید و بزرگی انجام دهد. برای این منظور، ریدلی اسکات کارگردان معروف هالیوود را برای ساختن فیلم تبلیغاتی آن به خدمت گرفت. نتیجه کار، فیلم تبلیغاتی قوی و تأثیرگذاری بود که به آینده تخیّلی در رمان 1984 جورج اورول اشاره داشت. در این تبلیغ، زن جوانی وارد سالن بزرگی می‌شد که جمع زیادی از آدم آهنی‌ها نشسته بودند و به حرف‌های مردی -احتمالاً برادر ارشد - بر روی یک پرده نمایش عظیم گوش می‌دادند. آن زن که نماینده رایانه مکینتاش بود (طرحی از این رایانه بر روی پیراهنش نقش بسته بود) صفحه نمایش را با یک پتک در هم می‌شکست. فیلم تبلیغاتی با این جمله خاتمه می‌یافت: «در 24 ژانویه، شرکت اپل رایانه مکینتاش را عرضه خواهد کرد. و شما خواهید دید که چرا 1984 شبیه 1984 نخواهد بود.»
یکی از روزنامه‌نگاران معروف آن زمان درباره این تبلیغ چنین نوشت: «اپل می‌خواست رایانه مکینتاش را به عنوان نماد اختیار معرفی کند و به همین خاطر در این تبلیغ مکینتاش به عنوان ابزاری برای مبارزه با جبر معرفی شده بود. و برای نمایش این منظور، چه چیز بهتر از نشان دادن این که یک زن ورزشکار با پتک بر صورت نماد جبر و آمریت، یعنی برادر ارشد، می‌کوبد.» این فیلم تبلیغاتی به طرق مختلف نشانگر اوج انقلاب رایانه‌های شخصی است.
اینترنت به مالزی می‌آید
اینترنت نیز هنگامی که در میانه دهه 1990 پدیدار شد، همانند رایانه‌های شخصی منعکس کننده فلسفه فردگرایی و ضد سازمان‌های بزرگ بود، هر چند این بار از آن سوی طیف سیاسی جریان یافته بود. کوته زمانی پس از 1984، کاربران رایانه‌های شخصی می‌خواستند که این دستگاه‌ها را به هم متصل کنند تا بتوانند چیزهایی را بین خود به اشتراک بگذارند. نخست می‌خواستند چیزهای فیزیکی مثل چاپگر را به اشتراک بگذارند. در میانه‌های دهه 1990، فیش اترنت در تمام رایانه‌های شخصی استاندارد شد.
ورود اترنت، نقطه آغاز واقعی اینترنت بود و این مطلب به طور تلویحی پذیرفته شد که آنچه واقعاً قدرتمند و آزادکننده بود، نه رایانه‌های شخصی بلکه آدم‌های مرتبط از طریق رایانه‌ها بودند.
من به یاد می‌آورم که هنگامی که اینترنت در دسترس قرار گرفت، احساس می‌شد چه انقلابی صورت گرفته است. در میانه‌های دهه 1980، هنگامی که در دبیرستان تحصیل می‌کردم، دو رایانه داشتیم: یک اپل IIe و یک آتاری ST . من عاشق آن آتاری بودم و بر روی آن، برنامه‌نویسی به زبان لوگو را یاد می‌گرفتم. این زبان برنامه‌نویسی برای بچه‌ها طراحی شده بود. چند سال بعد، یک مودم گرفتیم و رایانه‌مان می‌توانست با رایانه‌های دیگر از طریق خطوط زمینی ارتباط برقرار کند. من به سرعت چگونگی استفاده از آن را یاد گرفتم. ما در آن زمان در مالزی زندگی می‌کردیم. پدرم در سفارت آمریکا در کوالالامپور کار می‌کرد. کوالالامپور با آن که شهر کوچکی بود امّا رایانه‌بازان زیادی داشت. من برای نخستین بار آن‌ها را از طریق مودم در سامانه‌های تابلو اعلانات پیدا کردم. این سامانه‌ها از روی تابلو اعلانات فیزیکی الگوبرداری شده بودند، یک نفر داوطلب می‌شد که رایانه‌اش را به عنوان تابلو اعلانات الکترونیکی در اختیار بگذارد و سایرین می‌توانستند به آن رایانه وصل شوند و در آن تابلو، پیام‌های خود را قرار دهند.
یکی از دوستان دبیرستانی من، میزبان یکی از این تابلوهای اعلانات الکترونیکی بر روی رایانه خانگیش بود. شب‌ها، پس از آن که پدر و مادرش به خواب می‌رفتند، او تلفن‌های خانه را از پریز بیرون می‌کشید تا هنگامی که دیگران از طریق شماره‌گیری به تابلو اعلانات وصل می‌شدند، زنگ نزنند. بعد او خط تلفن را به رایانه‌اش متصل می‌کرد و منتظر می‌ماند تا دیگران شماره‌گیری کنند. در تمام طول شب مردم تلفن می‌کردند، به رایانه‌اش وصل می‌شدند و بر روی تابلوی اعلانات الکترونیکی پیام می‌گذاشتند.
من هم شب‌ها بیدارمی‌ماندم و به تابلوهای اعلانات مختلف شماره‌گیری می‌کردم و در مورد برنامه‌نویسی و سایر موضوعات وارد بحث می‌شدم. بعضی وقت‌ها بوق اشغال می‌زد و باید صبر می‌کردم تا بتوانم دوباره مودم را وصل کنم. گاهی اوقات، صدای یک فرد واقعی از آن سوی خط به گوش می‌رسید و بابت این که ساعت 2 بامداد از خواب بیدارش کرده بودم بد و بیراه می‌گفت. هرگاه یک تابلو اعلانات جدید راه‌اندازی می‌شد، همه رایانه‌بازان هیجان‌زده می‌شدند. روزی که یک تابلو اعلانات جدید با دو خط تلفن جداگانه راه‌اندازی شد، روز بزرگی برای ما بود. و البته این تابلوهای اعلانات بسیار محدود بودند. من مثلاً  می‌توانستم چیزهایی را با بیست خوره دیگر در همسایگی‌مان به اشتراک بگذارم، امّا نمی‌توانستم چیزی را با یک نفر در شهری دیگر به اشتراک بگذارم، چه برسد در یک کشور دیگر. رایانه من هنوز جزیره کوچکی بیش نبود.
کاش می‌توانستم روزی که اینترنت به مالزی آمد را به یاد بیاورم امّا من به تدریج با آن آشنا شدم. برای چند ماه، پیام‌هایی در تابلوهای اعلانات الکترونیکی درباره آمدن اینترنت گذاشته می‌شد، هر چند خود مالزی به عنوان یک کشور هنوز به اینترنت وصل نشده بود. در سال 1992، دولت به تبلیغ یک فراهم‌کننده خدمات اینترنت پرداخت که ارتباط اینترنتی ماهواره‌ای از کوالالامپور به کالیفرنیا داشت. در ابتدا دسترسی به اینترنت فقط برای سازمان‌ها امکان‌پذیر بود و مدتی طول کشید تا آن شرکت، دسترسی به اینترنت را به افراد حقیقی در خانه‌ها نیز ارائه کند. خانواده ما سرانجام به اینترنت وصل شد. من هنوز به یاد دارم که ما مشترک شماره 117 بودیم. تجربه هیجان‌انگیزی بود. ما ناگهان از انزوا در آمدیم. پیش از آن، باید روزها و گاه هفته‌ها صبر می‌کردم تا بسته‌ای از آمریکا برایم برسد. روزنامه نیویورک تایمز با یک قایق کندرو از چین برای ما می‌آمد. اما اکنون به اینترنت وصل شده بودم و می‌توانستم بسیاری از چیزهایی که می‌خواستم را در لحظه دریافت کنم. هیجان زایدالوصفی داشت و من احساس می‌کردم خیلی به خانه اصلی‌مان نزدیک هستم. فاصله‌ها و مرزهای اداری از میان برداشته شده بود.
ترکیب سرنام‌ها
اینترنت نیز مانند رایانه شخصی درون یک نهاد بزرگ، یعنی ارتش آمریکا، شکل گرفت. بنگاه پروژه‌های پژوهشی پیشرفته وزارت دفاع (دارپا) ایده اینترنت را چند دهه قبل به عنوان یک سامانه ارتباطی که تبادل پژوهش‌ها را در بین نهادهای پخش شده در سراسر کشور تسهیل کند، به وجود آورده بود. به مرور زمان، دارپا به این نتیجه رسید که سامانه ارتباطات شبکه‌ای فایده دیگری نیز دارد و آن این که می‌تواند در مقابل یک حمله هسته‌ای مقاومت کند زیرا دیگر تنها یک نقطه شکست وجود نخواهد داشت. زیرساخت فیزیکی و طراحی اینترنت در دهه 1960 به عنوان بخشی از تلاش برای آسان‌تر کردن ارتباط بین رایانه‌های سازمانی عظیم صورت گرفت. باب تیلور، یکی از دانشمندان دارپا، سه نمایشگر در اتاق کارش داشت که هر کدام به یکی از رایانه‌های سازمانی که بودجه‌اش را دارپا داده بود، متصل بود (یکی در دانشگاه برکلی، یکی در ام‌آی‌تی و سومی در یک شرکت نرم‌افزاری خصوصی به نام اس‌دی‌سی در سنتامونیکای کالیفرنیا). او از داشتن سه سامانه مختلف خسته شده بود و دنبال راهی می‌گشت که به یک طریق با هر سه سامانه ارتباط برقرار کند. او در خاطراتش می‌گوید: «هر یک از این سه پایانه ، مجموعه فرمان‌های کاربری خاص خودش را داشت. بنابراین اگر داشتم به صورت برخط با یک نفر در اس‌دی‌سی صحبت می‌کردم و می‌خواستم در باره بحثی که می‌کردیم نظر یک نفر دیگر در برکلی یا ام‌آی‌تی را بپرسم، باید از پشت پایانه اس‌دی‌سی بلند می‌شدم، پشت پایانه دیگری می‌نشستم، وارد آن سامانه می‌شدم تا می‌توانستم با نفر دوم صحبت کنم. به خود گفتم واضح است که باید چکار کرد: باید یک پایانه وجود داشته باشد که بتواند به هر سه سامانه وصل شود.»
چند سال طول کشید امّا سرانجام در اوایل دسامبر 1969، چهار دانشگاه یوسی‌اِل‌اِی، استنفورد، سنتا باربارا و یوتا از طریق سامانه‌ای به نام آرپانت به یکدیگر وصل شدند. به مرور زمان، نهادهای دانشگاهی بیشتری به این شبکه پیوستند. در سال 1981، تعداد نهادهای دانشگاهی متصل به شبکه به 213 رسید و مشخص شد که آرپانت اساساً یک شبکه آموزشی است و مناسبتی ندارد که در قلمرو اجرایی ارتش باشد. از سال 1986، بنیاد ملی علوم (NSF )، مازه اصلی اینترنت به نام NSFNET را اداره می‌کرد و در سال 1990 با وجودی که ارتش هنوز به مدیریت چند وظیفه کلیدی، نظیر ثبت‌نام دامنه‌ها ادامه می‌داد، آرپانت تعطیل شد. در اواخر دهه 1980، اینترنت به خارج از آمریکا نیز گسترش یافت و نهادهای آموزشی در اروپا و آسیا را نیز دربرگرفت. در سال 1989، نخستین شرکت خصوصی که دستیابی به شبکه را برای افراد حقیقی در آمریکا عرضه می‌کرد تأسیس شد و این حرکت توجه دانشمندان را به خود جلب کرد و آن‌ها را نگران ساخت که اینترنت تمرکز بر روی موضوعات پژوهشی را از دست خواهد داد و در فعالیت‌های دیگر به کار گرفته خواهد شد. در سال 1992، کنگره هم درگیر قضیه شد و قانونی را به تصویب رساند که بنیاد ملی علوم را تشویق می‌کرد تا اینترنت را در اختیار «کاربران بیشتری» فراتر از «فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی» قرار دهد.
اعلامیه استقلال رایاسپهر
از دیدگاهی که ما در این کتاب دنبال می‌کنیم (پایان کار غول‌ها)، داستان از اینجا واقعاً جالب می‌شود که در سال 1995، NSF کنترل زیرساخت اصلی اینترنت را به وزارت بازرگانی واگذار کرد و بدین ترتیب آخرین محدودیت‌ها درباره انتقال ترافیک تجاری بر روی اینترنت، برداشته شد. هنگامی که از کسانی که در این کار مشارکت داشتند پرسیدم چگونه و چرا این اتفاق افتاد، دیدگاه غالب این بود که قانون‌گذاران در واشنگتن بی‌توجه بودند. آن‌ها درکی از قدرت اینترنت نداشتند و چیزی شبیه به اینترنت هم قبلاً وجود نداشت که بتوانند مقایسه کنند. به گفته میچ کاپور، بنیان‌گذار شرکت لوتوس، یکی از نخستین شرکت‌های نرم‌افزاری و پیشتاز کاربردهای کاربرگ و گرافیکی، «هیچکس در واشنگتن، اینترنت را جدّی نگرفت و بدین‌خاطر، این اتفاق افتاد. و هنگامی که متوجه شدند دیگر کار از کار گذشته بود.»
در واقع، اینترنت در شرایطی از قید و بند رها شد که محافظه‌کاران به شدّت پشتیبان کسب و کار بودند و می‌خواستند یک نهاد بزرگ – یعنی دولت- را از بازار خارج کنند. سال بعد، یعنی 1996، کنگره قانون ارتباطات را به تصویب رساند که براساس آن، نظارت دولت از طیف رادیویی برداشته می‌شد. جان پِری بارلو، فناور و ترانه‌سرای معروف، فلسفه‌ای را که در پشت این قانون وجود داشت به زیبایی در قطعه‌ای به نام «اعلامیه استقلال رایاسپهر» بیان کرده است. این قطعه با این جملات آغاز می‌شود: «دولت‌های دنیای صنعتی! من از رایاسپهر می‌آیم، سرزمین تازه ذهن و خرد. به نمایندگی از آینده، از شما درخواست می‌کنم که ما را به حال خود بگذارید. کسی در بین ما به استقبال شما نخواهد آمد و به شما خوشامد نخواهد گفت. شما در آنجا حق حاکمیت
نخواهید داشت.»
در همان زمان‌ها، کاپور مقاله‌ای در مجله وایرد نوشت و ادعا کرد که معماری اینترنت، آرمان تمرکززدایی توماس جفرسون را تحقق بخشیده است. کاپور که از پیشتازان فناوری عصر خود بود اعتقاد داشت که به کارگیری اینترنت به تغییرات اجتماعی مثبتی خواهد انجامید. او در مصاحبه‌ای که به تازگی با من داشت چنین اظهار کرد که در بین پیشتازان فناوری آن عصر، درک بسیار محدودی از چگونگی کارکرد نهادها و سازمان‌های انسانی وجود داشت. قانون مور در مورد سرعت فناوری به هیچوجه در سازمان‌های انسانی صادق نیست و حتی در همان اوایل دهه 1990 نیز سازمان‌ها توانایی حرکت همپا با فناوری را نداشتند.
تمایل جامعه خوره‌های رایانه و فناوری به باز بودن و آزاد بودن اینترنت، واکنشی به رفتار غیرقابل تحمّل یک نهاد منفرد بود: اِی‌ تی اند تی. انحصار این شرکت در زمینه ارتباطات، مانع خلاقیت دانشمندان رایانه و مبتکران و نوآوران شده بود و بی‌اعتمادی به نهادهای بزرگ که ریشه در اواخر دهه 1960 داشت را در ذهن آنان تقویت می‌کرد. رابرت مِتکاف، خالق اِترنت و شبکه‌سازی رایانه‌ای مدرن، در مقاله‌ای چنین توصیف کرده است:
«فرض کنید یک دانشجوی ریشو می‌خواهد برای ده دوازده نفر از مدیران اِی تی اند تی که همگی کت و شلوارهای راه راه اتو کشیده‌ای به تن دارند و سنشان هم خیلی بیشتر است، سامانه‌ای را نمایش دهد. آن دانشجوی ریشو من بودم و آن‌ها پشت سر من که داشتم اطلاعاتی را وارد یکی از این پایانه‌ها می‌کردم ایستاده بودند ... بعد از چند دقیقه من برگشتم تا واکنش آن‌ها را ببینم و دیدم که همگی آن‌ها دارند می‌خندند. و از همان لحظه بود که از اِی تی اند تی نفرت پیدا کردم زیرا متوجه شدم که آن‌ها دارند کار مرا مسخره می‌کنند ... و این حس تا امروز نیز پابرجاست. به همین دلیل است که تلفن همراه من تی- موبایل است. بقیه افراد خانواده‌ام از اِی‌تی‌اندتی استفاده می‌کنند.»
اعلامیه استقلال بارلو، رفتار تحقیرآمیز مدیران اِی‌ تی اند تی ونظایر این‌ها بود که دست به دست هم دادند تا بنیان‌گذران رایانه‌های شخصی، اتصالی که ما امروز می‌شناسیم و عاشقش هستیم را برایمان به ارمغان بیاورند: یک فضای تجاری آزاد که افراد و شرکت‌ها می‌توانند در آن عمدتاً (و نه کاملاًً) فارغ از دخالت و ممانعت سازمان‌های بزگ دولتی، به پیگیری کسب و کار خود بپردازند.
باز بودن اینترنت
نه تنها گسترش اینترنت ذاتاً فردگرایانه بوده است، بلکه عمدتاً به نفع جریان اطلاعات بین افراد و گروه‌ها، و فارغ از محدودیت‌های سازمان‌ها یا پایگان‌ها، هماهنگ شده بود. این جمله معروف که «اطلاعات باید آزاد باشد» به دهه 1930 باز می‌گردد، هنگامی که دانشگاهیان در رشته‌های مهندسی و بعدها در رشته دانش رایانه (علوم کامپیوتر) به بحث درباره تبادل آزاد دانش علمی پرداختند. با گذشت زمان، فلسفه آن‌ها به تدریج تغییر شکل یافت و به طور فزاینده‌ای به بحثی سیاسی تبدیل شد. به همین ترتیب، در مورد رایانه‌های شخصی نیز شما می‌توانید فناوری و وجه مشخصه‌ای که به ویکی‌لیکس و زیربناهای فلسفیش قدرت بخشید را تا عصر جنگ ویتنام و جنبش متن‌باز که از دانش رایانه نشأت گرفت، ردیابی کنید. ویکی‌لیکس بعضاً واکنشی است به فرایند تغییرات گسترده اجتماعی – اقتصادی زمانه ما، ولی چالش آن با قدرت تثبیت شده ایالات متحده آمریکا ونهادهای آن، از طریق فناوری اطلاعات شخصی و رایانش متن‌باز توزیعی امکان‌پذیر گشته است.
فناوری‌های ارتباطی امروزی نیز طوری طراحی شده‌اند که ایجاد گروه‌های برخط جدید را که قادر به مبارزه‌طلبی و به چالش کشیدن نهادهای قدرت باشند، تشویق می‌کند. اینترنت صرفاً گروهی از افراد نیست، بلکه مکانی است که هر کس می‌تواند گروه خود را بدون نیاز به کسب اجازه از کس دیگری تشکیل دهد. دیوید رید که یکی از پدیدآورندگان TCP/IP ، زبان بنیادی اینترنت، بود این جمله معروف را گفته است که قدرت هر شبکه به طور نمایی با توانایی گره‌های آن در تشکیل گروه‌ها در داخل آن شبکه، افزایش می‌یابد. بهترین راه برای درک این قانون دیوید رید، در نظر گرفتن یک دستگاه نمابر است. برای فرستادن یک نمابر به 100 نفر، باید 100 بار نمابر بفرستید. اما برای فرستادن یک نامه الکترونیکی به صدنفر، فقط کافیست یک نامه الکترونیکی بفرستید. شما خود به خود یک گروه تشکیل داده‌اید- گروهی شامل صد نفر برای فرستادن یک نامه الکترونیکی منفرد- درون شبکه اینترنت.
قانون دیوید رید می‌گوید که هنگامی که موانع تشکیل گروه از بین برود، قدرت عظیمی آزاد می‌شود. امروز، هر کس در هر زمان و به هر دلیل می‌تواند تشکیل یک گروه بدهد و برای رشد دسترسی و اثرگذاری آن گروه، سازماندهی کند. تأثیرات این کار به وضوح در سیاست قابل رؤیت است. هنگامی که باراک اوباما در رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرد، وبگاهش به هر کس- حتی شما!- اجازه می‌داد گروه خودش را به عنوان بخشی از my.barackobama.com تشکیل دهد. من خودم چنین گروهی تشکیل دادم و دریافتم که این گروه‌ها شبکه را به طور نمایی قدرتمندتر کرد. زیرا پس از تشکیل گروه، حس مالکیت پیدا کردم و برای جلب اعضاء و سازماندهی آن‌ها زمان گذاشتم. هزاران گروه شبیه گروه من، نقشی کلیدی در توانایی اوباما برای جلب کمک‌های مالی، پیروزی بر رقبا در انتخابات داخلی حزب دموکرات و نهایتاً پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری، ایفاء کردند. (نقش متناقض فناوری در انتخاب اوباما هم در نوع خود جالب بود: گروه‌های مردم سالار غیرمتمرکز در خدمت یک نهاد کاملاً متمرکز)
توضیحات وهشدارها
باید در اینجا اذعان کنم که در بازگویی این داستان، بعضی چیزها را خلاصه و ساده کردم. برای نمونه، تمام خوره‌ها را زیر یک چتر قرار داده‌ام در حالی که در واقع، طرز تفکر و زندگی خوره‌ها محدوده‌ای از دیدگاه‌های مختلف را پوشش می‌دهد که عمدتاً حول دو دیدگاه اصلی خوشه‌بندی شده‌اند. یک دیدگاه، همان‌گونه که دیده‌ایم، این است که به نهادها و سازمان‌های بزرگ نباید اعتماد کرد. دیدگاه دیگر که تا حدودی با قبلی تناقض دارد، در جستجوی تسلّط بر بازار است. من در سراسر این کتاب، قدرتی را که فناوری در اختیار هر فرد قرار داده است در مقابل شرکت‌های غول‌آسا و انحصارگری که این قدرت را عرضه می‌کنند، قرار داده‌ام. این شرکت‌ها- نام‌های آشنایی چون اپل، گوگل، مایکروسافت، فیسبوک- اساساً کسب و کارهای عملگرایی هستند که به دنبال بهره‌برداری از فرصت‌های بازار، حتی به قیمت ضربه‌زدن و تهدیدکردن نهادهای مهم اجتماعی، می‌باشند. جف هَمرباخر، از مدیران پیشین فیسبوک و بنیان‌گذار شرکت کلادِرا، می‌گوید «بهترین مغزهای نسل من، به این فکر می‌کنند که چگونه مردم را وادار کنند که بروی تبلیغات کلیک کنند.»
البته من نمی‌خواهم چنین القاء کنم که توسعه فناوری به خودی‌خود کاملاً ارزش آفرین بوده است. نوآوری‌ها نیز به موازات آن کمک کرده‌اند تا فناوری در جهت توانمندسازی افراد گام بردارد. قانون مور به نحو موثری در واژگان فرهنگی به عنوان نماد سرعتی که با آن فناوری کوچک‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر می‌شود- و در نتیجه، منجر به توانمندسازی افراد می‌گردد- وارد شده است. جدا کردن تأثیرات فرهنگی از تمایل ذاتی فناوری در جهت کوچک‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر شدن، کاری بسیار دشوار و شاید ناممکن است و خوشبختانه با هدفی که ما در اینجا داریم، نیازی به انجام این کار نداریم. عوامل متعددی آنچه ما امروز هستیم را پدید آورده‌اند: یک رژیم فرهنگی و فناورانه که در آن، فردِ مصرف کننده، پادشاه است.
زوال قدرت دولت‌ها
ظرف ده سال گذشته، همچنان که رایانه‌های شخصی به تدریج کوچک‌تر شده‌اند، اتصال بین آن‌ها نیز به صورت بی‌سیم برقرار شده است. هم اکنون 7 میلیارد نفر در این کره خاکی زندگی می‌کنند و 5 میلیارد تلفن همراه فعال وجود دارد که روز به روز هم بر تعدادش افزوده می‌گردد. اگر رایانه‌های شخصی، اینترنت و تلفن‌های همراه را بر روی هم در نظر بگیرید، پیش شرط‌های فنی لازم برای اتصال افراطی کنونی را به دست خواهید آورد. هر کس در هر کجا می‌تواند به هر کس دیگر در هر کجا و در هر زمان که بخواهد با هزینه تقریباً صفر دسترسی پیدا کند و تقریباً هر چیز که بخواهد- از شعری که چند لحظه پیش سروده تایک فیلم ویدیویی زنده- را با او به اشتراک گذارد. طراحی و بازاریابی فناوری تلفن‌های همراه نه تنها با فلسفه ضدنهادی و ضدسازمانی رایانش شخصی و اینترنت تضادی ندارد بلکه برعکس، لایه دیگری به آن می‌افزاید که در آن، دیگر منظور از سازمان و نهاد بزرگ نه تنها دولت فدرال ایالات متحده آمریکا بلکه هر دولتی در هر کجای کره زمین است.
شما این را به خوبی در تبلیغات تلفن‌های همراه می‌بینید. در این تبلیغات غالباً بر تجربه دسترسی داشتن به هر چیز در هر کجای جهان، بدون در نظر گرفتن مرزهای تعریف شده کشورها که توسط دولت‌ها اداره می‌شود، تأکید می‌گردد. برای مثال، در تبلیغ آی‌پاد اپل، تصویر انسانی نشان داده می‌شود که در حالی که با صدای موسیقی می‌رقصد، در فضا معلّق است، هیچ مرزی نمی‌شناسد و در حال تجربه کردن آزادی مطلق است. تبلیغات بیشمار دیگری نیز هستند که بر پوشش جهانی تلفن‌های همراه و یا توانایی برقراری ارتباط شخصی با افرادی که برای شما اهمیت دارند در یک پهنه جغرافیایی وسیع و فارغ از مرزهای سیاسی کشورها تأکید می‌کنند.
از نظر سیاسی، چنین تبلیغاتی با سیاست‌های بازار آزاد سرمایه‌داری و به ویژه با سیاست‌های طرفدار جهانی شدن که توسط بسیاری از نویسندگان و قانون‌گذاران پشتیبانی می‌شود، همخوانی دارد. از معروف‌ترین این نویسندگان می‌توان به توماس فریدمن، مقاله‌نویس روزنامه نیویورک تایمز اشاره کرد. فریدمن در کتاب تأثیرگذارش به نام «دنیا مسطح است» که در سال 2005 منتشر شد، چنین می‌گوید که دنیا در حال آب رفتن و کوچک شدن است و بسیاری از قوانین سنتی اقتصادی با از میان رفتن موانع رقابت در حال بازنویسی هستند. دولت‌هایی که خواهان رقابت در اقتصاد جدید جهانی هستند باید موانع اداری و تشکیلاتی را که بازدارنده جریان افراد، پول و ایده‌ها هستند، کنار بگذارند. برخی از دیگر نویسندگانِ طرفدار بازارهای آزاد، از این هم فراتر رفته و علناً اظهار داشته‌اند که دولت در عصر جهانی شدن، به عنوان یک موجودیت سیاسی، عملاً بی‌معنی شده و از بین رفته است.
البته ممکن است دولت‌ها هنوز از بین نرفته باشند (به‌عنوان پایه و ابزار تمام توافقات حساس بین‌المللی، از سازمان تجارت جهانی گرفته تا پلیس بین‌المللی، باقی مانده‌اند) اما در حال از دست دادن قدرت فرهنگی و سیاسی خود هستند. به گفته داگلاس کِیسی، نویسنده معروف و مدیر مرکز پژوهش کِیسی، «یکی از تغییرات عظیمی که نشریات چاپی به همراه آورد و بعد از طریق اینترنت به طور نمایی رشد یافت، این است که افراد قادر شدند علایق و دیدگاه‌های مختلفی را دنبال کنند. در نتیجه، نقاط مشترک آن‌ها کمتر و کمتر شده است. دیگر زندگی در مرزهای سیاسی مشترک برای هم‌میهن کردن آنان کافی نیست.»
مرضِ خوره‌ها
همچنان که تفکر ضد تشکیلات با فناوری‌های پدید آورنده اتصال افراطی عجین شده و همچنان که تأثیر عملی فناوری سیّار مشخص‌تر و قطعی‌تر گردیده، تأثیر و نفوذ خوره‌ها نیز قوی‌تر و گسترده‌تر گشته است. بُن‌سازه‌های عظیمی که خوره‌ها ساخته‌اند، یک استثناء واضح و آشکار برای پایان کار غول‌ها به وجود آورده است. خوره‌ها در عصر زوال نهادهای بزرگ، با وارد کردن عمدی پیچیدگی در کاربردهای فناوری، خودشان را در موقعیت یک نهاد «حتی بزرگ‌تر» قرار داده‌اند و برای مهارتشان، نیاز بازار درست کرده‌اند. من این پیچیدگی را «مرض خوره‌ها» می‌نامم و اذعان می‌کنم که خودم هم از آن بهره‌مند شده‌ام: بخش عمده‌ای از تجربه مشاوره‌دادن من، متضمن توضیح به مدیران ارشد سازمان‌ها در زمینه نیاز به مبارزه با «مرض خوره‌ها» و مسئولیت بیشتر دادن به مدیران فناوری و اطلاعاتشان بوده است.
اجازه دهید با یک مثال واقعی، «مرض خوره‌ها» را برایتان بیشتر توضیح دهم. زمانی در یک شرکت کوچک کار می‌کردم که تیم فناوری آن شرکت در ساختمانی روبروی انبار محصولات کار می‌کردند. بین این دو ساختمان، توقفگاه خودروهای کارمندان شرکت بود. شرکت به توصیه خوره‌هایی که در بین کارمندانش داشت، آماده شده بود تا یک میلیون دلار (که برای آن شرکت مبلغ زیادی بود) برای یکپارچه‌سازی سامانه‌های تجارت الکترونیکی و انبار هزینه کند، به نحوی که هنگامی که یک نفر سفارش برخط می‌داد، این سفارش به طور خودکار برای انبار فرستاده شود تا کالا حمل گردد. در همان اوایل پروژه، مشخص شد که پیچیدگی انجام آن بیش از چیزی است که در ابتدا تصوّر می‌شد و هزینه تخمینی اولیه جوابگو نیست. مدیر ارشد فناوری شرکت مرتباً به مدیرعامل توضیح می‌داد که یکپارچه‌سازی سامانه‌ها ضرورت دارد و حتی به قیمت افزایش هزینه و پیچیدگی‌، این اقدام باید صورت گیرد. من نهایتاً راه حل دیگری را پیشنهاد کردم: یکنفر روزی دوبار سفارش‌های برخط را چاپ کند و پیاده به آن سوی توقفگاه خودروها به انبار ببرد. هزینه این راه حل ساده کجا و هزینه آن راه‌حل پیچیده امّا مورد تأیید خوره‌ها کجا؟
خوره‌ها همه جا با تأکید بر فرایندهای پیچیده و بی‌پایان می‌خواهند اقتدار خود را به رخ بکشند. ویوِک کوندرا، نخستین مدیر ارشد اطلاعات در دولت آمریکا، در نخستین روزهای کاری خود با مستندات حجیمی مربوط به پروژه‌های فناوری اطلاعات به قیمت 27 میلیارد دلار که سال‌ها از برنامه زمانبندی خود عقب افتاده بودند و میلیون‌ها دلار بیشتر از بودجه اولیه مصرف کرده بودند، روبرو شد. این یک مورد کلاسیک از مرض خوره‌ها است که پروژه‌ها پس از شروع، پیچیده‌تر و گسترده‌تر می‌شوند وخوره‌ها به‌عنوان یک نهاد قدرتمند جدید تثبیت می‌گردند. کوندرا رویکرد جالبی در پیش گرفت که تحسین بسیاری را برانگیخت. او وبگاهی به نام ITDashboard.gov راه‌اندازی کرد و فهرست تمام پروژه‌هایی که بیش از بودجه پیش‌بینی شده اولیه هزینه کرده بودند، میزان بودجه اضافی، مقداری که از زمانبندی اولیه عقب افتاده بودند و عکس مدیر دولتی مسئول آن پروژه را در آن قرار داد. سپس او عکسی از اوباما، رئیس جمهوری تازه انتخاب شده گرفت که داشت در اتاق کارش صفحات این وبگاه را بالا و پایین می‌کرد. این میزان از شفافیت باعث مسئولیت‌پذیری بیشتر نزد مدیران دولتی شد. کوندرا می‌گوید: «ما توانستیم پس از خاتمه بخشیدن به پروژه‌های نیمه‌کاره و یا با محدودترکردن دامنه آن‌ها 3 میلیارد دلار صرفه‌جویی کنیم. ما همچنین پیاده‌سازی سامانه‌های مالی به ارزش 20 میلیارد دلار را متوقف کردیم زیرا پول زیادی صرف آن‌ها شده بود امّا پیشرفت چندانی نداشتند.»
تلاش برای این که خوره‌ها را در بازی خودشان به چالش بکشیم بسیار دشوار است زیرا آن‌ها افسانه شکست‌ناپذیری خودشان را هم از پیش ساخته‌اند. به عنوان مثال می‌توان به «نوار نبوغ» در فروشگاه اینترنتی اپل اشاره کرد. ظاهراً خوره‌ها نابغه‌هایی هستند که فقط آن‌ها می‌توانند اتصال افراطی را درک کنند و این کشتی عظیم را در جهت درست هدایت کنند. این چنین افسانه‌سازی‌های پرآب و تاب، بیمارگونه است و شرم‌آور نیز هست زیرا بخش اعظم فناوری‌های ما در اصل پیچیدگی چندانی ندارد. درک دسترس‌پذیری بنیادی آن‌ها، نخستین گام لازم در جهت مالکیت واقعی برفناوری و به دنبال آن، به دست گرفتن کنترل مسیر حرکت جامعه است.
نگاه به آینده
امروز هیچ درمانی برای علاج مرض خوره‌ها وجود ندارد، همچنان که هیچ درمان منفردی نیز برای جلوگیری از نابودی سازمان‌های بزرگ فعلی که وجودشان برای تقویت و حمایت از نظم اجتماعی و ارزش‌های مردم سالاری ضرورت دارد، موجود نمی‌باشد. آن‌گونه که در هفت فصل بعدی بحث شده است، راهبران ما در آستانه رهاکردن ما در دنیای آشوب‌ناکی هستند که ممکن است دستاوردهای دو قرن اخیر را نیز از دست بدهیم. سواد رایانه‌ای ممکن است راه‌حلی قطعی به نظر آید امّا شاید از آن مهم‌تر، آگاهی عمیق از ارزش‌های خودمان و تمایل به وارد کردن و دخالت دادن آن ارزش‌ها در تصمیم‌گیری‌ها باشد. در فصل پایانی کتاب، گفته‌ام که دهه بعد به کسانی تعلّق دارد که می‌توانند انرژی پایین به بالا و مردمیِ آزادشده توسط اتصال افراطی را گرفته و در پیوند با رهبری و هدایت متعهد و مؤثر، جنبش‌های سیاسی قدرتمندی به وجود آورده و کسب و کارهای جدیدی بنا کنند. ما باید اطمینان یابیم که به طور فردی و جمعی به ارزش‌هایی که کشورمان براساس آن بنا شده متعهد می‌مانیم و نهادها و سازمان‌های جدید یا اصلاح شده‌ای را برای جایگزینی نهادهای قدیمی که در آشفتگی به سر می‌برند، می‌سازیم. ما باید نهادهایی که فرو می‌پاشند را دوباره برپا کنیم. فناوری و کوچکی، فقط مشکل پیشِ‌روی ما نیستند بلکه راه‌حل هم هستند. آن‌ها تنها مسیر واقعی به آینده‌ای امن‌تر، سالم‌تر و موفق‌تر می‌باشند. ما باید این مسیر را هدفمند و مصمّم بپیمائیم و از مواجهه با واکنش‌های هیجانی نظیر اضطراب، ترس و تردید نهراسیم.
از طریق این مقدمه طولانی، در این فصل تحلیل خلاصه‌ای از چگونگی ریشه دواندن یک جهان‌بینی ضدتشکیلات افراطی، درون فناوری‌های برآمده از اتصال افراطی، ارائه گردید. چالش موجود عبارت است از درک جهان‌بینی لانه‌گرفته در فناوری‌های ما و سپس بازطراحی نهادها و همسوکردن فناوری‌ها با دولت کوچک، حاکمیت قانون، بازار آزاد و آزادی‌های فردی. ما باید انرژی، استعداد و تفکر خود را به بهترین شکل به خدمت بگیریم تا تصوّری از نهادها و سازمان‌های آینده به دست آوریم.
امیدوارم این کتاب، الهام‌بخش مردم برای بناکردن نهادهای بادوام آینده قرار گیرد، خواه به معنی این باشد که نهادهای جدید را از صفر دوباره بنا کنیم و یا نهادهای موجود را به گونه‌ای اصلاح کنیم که برازنده واقعیت اتصال افراطی باشند.
این کتاب بیشتر در عرض گام برمی‌دارد تا در عمق. سعی کرده‌ام چشم‌انداز گسترده‌ای را برای شما ترسیم کنم تا آنچه را که غالباً کمبود داریم در اختیارتان بگذارد: حس کنترل بر روی موضوعی بزرگ و گیج‌کننده. در نتیجه، نتوانسته‌ام به عمق بسیاری از موضوعاتی که پوشش داده‌ام بروم. تقریباً هر فصل می‌توانست به خودی خود کتاب جداگانه‌ای باشد و در بسیاری موارد موضوعاتی که من در چند صفحه به آن‌ها پرداخته‌ام می‌توانستند هر کدام یک کتاب کامل باشند. بیشترین تلاشم را کرده‌ام تا ارزیابی‌های کمّی و کیفی ارائه شده با واقعیت سازگار باشند اما بدون شک بعضی از شما که در یک حوزه خاص خبرگی دارید ممکن است درباره گفته‌های من بحث داشته باشید. امیدوارم چنین اختلاف نظرهایی درباره جزئیات، شما را از دیدن تصویر کلّی، فکر کردن درباره طریقه‌ای که دنیای ما در حال تغییر است و کمک به یافتن راه‌حل‌ها، منحرف نکند.
این کتاب نهایتاً درباره طبیعت قدرت در عصر دیجیتال و این که چگونه به هر تشکیلاتی می‌رسد آن را در هم می‌شکند است. با وجودی که هنوز باور نکرده‌ایم، امّا جوامع ما در نوک یک تغییر و تبدیل شگرف قرار دارد، درست مثل همان زمان که آتنی‌ها تصمیم گرفتند به جای انتخاب موروثی، رهبرانشان را از طریق رأی‌گیری برگزینند. ما هنوز فرصت خوبی داریم تا نوع جامعه‌ای که می‌خواهیم در آن زندگی کنیم و یا به وجود آوریم را در ذهنمان بسازیم. اما تا وقتی که فناوری‌های فعلی و فناوری‌های در حال پدید آمدن را درک نکنیم، به جایی نخواهیم رسید و حتی ممکن است خود را در آینده‌ای آشوب‌ناک و پر هرج و مرج بیابیم. کتاب «پایان کار غول‌ها» هدفش وضوح‌ بخشی و هدفمندکردن حیات دیجیتال کنونی ماست. دریچه‌ای را به روی ما می‌گشاید تا ما همدیگر را به سوی دنیای بهتر، انسانی‌تر و مترقی‌تری هدایت کنیم.

(ادامه دارد)

منبع
"The End of Big " , Nicco Mele, St . Martin’s Press, 2013.