انجمن انفورماتیک ایران انجمن انفورماتیک ایران انجمن انفورماتیک ایران
گزارش کامپیوتر شماره 234, ویژه مرداد و شهریور ماه 96 منتشر شد. چهارشنبه  ٠١/٠٩/١٣٩٦ ساعت ٢٠:١٥
 

مریم، رامین، و حسین:
چرا فرزندانمان تحمل ما را ندارند؟

رضا منصوری
استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف
پست الکترونیکی:mansouri@ipm.ir

 


 

مریم میرزاخانی اولین زن در دنیا است که جایزه فیلدز را در ریاضی برد؛ او ایرانی است!  رییس جمهوری ما و معاون علمی رییس جمهوری ما به او تبریک گفتند. رامین گلستانیان جایزه  هول وک را از انجمن فیزیک فرانسه و انگلیس برد و به او باز هم ایرانیان تبریک گفتند، اگر نه رییس جمهوری! حسین رجایی هم در همین روزها به عنوان مدیر کلکسیون پروانه‌ها و آزمایشگاه تحقیقاتی سیستماتیک مولکولی در اشتوتگارت آلمان استخدام شد، سمتی که بسیار بعید می‌نمود به یک خارجی سپرده شود! ایران متوجه نشد! البته بجز استادش آقای دکتر حسین آخانی که گریست، گریست در تنهایی و عزلت خودش و در ناتوانی در استخدام این جوان کم نظیر در دانشگاه تهران؛ و لابد همان‌هایی در دانشگاه تهران که نگذاشتند استخدام شود و نگذاشتند حسین به ایران برگردد خوشحال شدند! بله نفسی راحت کشیدند که او دیگر مزاحمشان نخواهد شد؛ دیگر حسینی در کنارشان نخواهد بود که از آن‌ها بهتر و فعال‌تر باشد و نکند چهره ماندگارشان از حضورش مکدر شود! این پدیده را خوب می شناسیم. همکاران هم نسل من در تبریز روش «سندرماخ» را به همین منظور ابداع کرده بودند که اگر «حسین»-موردی از دستمان در رفت و استخدام شد چگونه شخصیت پویایش را خرد کنیم تا مثل خودمان شود بدون ابتکار و مطیع «پدران»! این روش هنوز در دانشگاه های ما رایج است! برای بنیاد نخبگان هم این موارد حاشیه ای است مزاحم که مسئولان را از روال عادی اداری منحرف می‌کند! هیچ کدام از این افراد و نوع آن‌ها در مقولۀ نخبگی چنین سازمان‌هایی نمی‌گنجند. مگر با خود آخانی که 14 سال پیش از آلمان به ایران بازگشت جز این رفتار شد؟
برگردم سراغ این سه پدیده. پس اسم‌ها را از این پس صرفا برای بیان یک پدیده به کار می برم و شخص یا شخصیت آن‌ها در این نوشته منظورم نیست؛ این افراد به بلوغی بسیار فراتر از این بحث‌ها رسیده‌اند تا درگیر سطح نازل رفتار ما، بحث ما، و یا تبریک‌های وطنی ما بشوند!  و اما پدیده خانم میرزاخانی و وجه تمایز آن با رامین گلستانیان و حسین رجایی. این هر سه در زمینه علوم پایه فعال‌اند: ریاضی و فیزیک و زیست شناسی. هر سه در ایران کارشناسی شان را گرفته‌اند. میرزا خانی و رجایی پس از کارشناسی به خارج رفتند و گلستانیان پس از آن رفت که دکتری خود را در دانشگاه علوم پایۀ زنجان گرفت و چند سال همان جا هیئت علمی بود تا این که دیگر تحمل نکرد و جلای وطن کرد! موردهای زمینۀ ریاضی و فیزیک برای تحلیل به هم نزدیک‌ترند.
از ابتدای انقلاب هنگامی که گروهی در رشتۀ فیزیک و نیز ریاضی گرد هم آمدند و به بحث پیرامون توسعۀ علمی ایران پرداختند، دریک برداشت کلی با حذف اختلاف در جزئیات، دو مکتب فکری برای توسعۀ علمی ایران سر برآورد: اهل ریاضی متمایل به این شدند که جوانان ایرانی را برای ادامه تحصیل در خارج آماده کنند.  ما اهل فیزیک اما به این سمت رفتیم که امکانات را در ایران مهیا کنیم. این دو مشرب فکری توسعۀ علمی ایران در این سی و پنج سال با شدت و ضعف پیگیری شده است. پر بیراه نیست پدیده میرزاخانی را به مشرب فکری اهل ریاضی‌مان نسبت دهیم و پدیده گلستانیان را به مشرب فکری اهل فیزیک. پس بسته به این که چگونه انتظار از هر مشربی را تعریف کنیم می‌توانیم از موفقیت یا شکست هر مشرب صحبت کنیم. اما آنچه قطعا پرداختن به آن اهمیت دارد شرایط کنونی و مشربی فکری متناسب با شرایط کنونی است. شرایط علمی کشور در سی و پنج سال پیش حتی برای نسل میرزاخانی و گلستانیان قابل تصور نیست چه رسد به نسل کنونی دانشجویی ما. اگر کسانی از نسل گلستانیان، مانند کریمی‌پور که ایران ماند و مصداق پدیده گلستانیان نشد، این روزها مطرح می‌کنند که شاید لازم باشد در برنامۀ دکتری علوم در ایران باز نگری شود یا حتی لازم باشد این برنامه حذف شود و به مشرب فکری اوائل انقلاب اهل ریاضی توجه شود خوب است به منافع ملی و نه منافع فردی توجه کنند. سیاست‌های علمی یک کشور باید بر مبنای منافع ملی تنظیم شود. منفعت فرد شاید ایجاب کند که شخص به مشرب فکری اهل ریاضی بپیوندد و به راه میرزاخانی برود اما اگر منفعت ملی در میان باشد مطمئن نیستم این منافع با این مشرب به دست آید! صحبت من در این جا از منافع ملی  است  به منظور دست یابی به سیاست‌هایی برای رشد علمی کشور نه شخص یا ایرانیان مستقل از محل رشد یا اقامتشان!
آن چه تاکنون با مشرب فکری اهل فیزیک موفق به انجامش نشده ایم، و نه این‌که به آن بی‌توجه بوده‌ایم، پویا کردن زندگی علمی پسا دکتری در ایران است.  به علاوه پس از حدود 25 سال تجربۀ دورۀ دکتری در علوم پایه و حضور نسل جدیدی از استادهای تحصیل کردۀ داخل به نظر می‌رسد موتور مدنی حرکت توسعۀ علمی مستقل از دولت یا خاموش است یا در سایۀ حرکت‌های دولتی قرار گرفته است. حرکت‌های اول انقلاب حرکتی بود مدنی،  از پایین، و مستقل از دولت. در اکثر موارد تاسیس‌های جدید بعد از انقلاب اعم از تشکل‌های علمی یا مراکز دانشگاهی و پژوهشی ابتکاری مدنی و نه دولتی در کار بوده است. و هر جا ابتکار دولتی بوده، مانند دانشگاه تربیت مدرس، موفقیت بسیار محدود بوده است. طبیعی است 25 سال برای اثرگذاری موتور گروه‌های مدنی کافی است و به لحاظ مدیریتی پویایی توسعۀ علمی در علوم پایه اینک احتیاج به فکر جدید و نسل جدید دارد. اما، به نظر می‌رسد نسل جدید متوجه اهمیت حرکت‌های مدنی با فکر جدید و تحلیل شرایط جدید نیست و به توسعۀ دولتی برای علم دل بسته است. من هنوز فکر می‌کنم نظام دولتی ما به دلایل تاریخی گول‌تر از آن است که بتواند مبدع سازمان‌های جدید یا حرکت‌های جدید تاثیرگذار در علم بشود، گر چه به نسبت 30 سال پیش آماده‌تر شده است. اکنون دست کم در توسعۀ علوم پایه، که برای رشد بنیادی علوم و فناوری کشور حیاتی است،  باید به ایده‌های جدید رو آورد؛ شرایط و آسیب‌های امروز به هیچ وجه با اوائل دهۀ 60 قابل مقایسه نیست.  علم ایران احتیاج به تحولی تازه دارد، تحول علمی که از اوائل انقلاب آغاز شد اکنون به حالتی مانا درآمده و آثار رکود و حتی فساد در آن نمایان شده است. برای ما در اوائل انقلاب بیش از هر چیز شروع توسعۀ علمی مهم بود و امیدوار بودیم «آتشی روشن شود» که الو بگیرد اما ظاهرا عقب ماندگی و خواب هشتصد سالۀ ما مسلمانان و ایرانیان عمیق تر از این است که با ایده‌های یک نسل به سر انجام برسد. از قضا، عنوان کتاب من «ایران 1427» از روی همین شناخت تعیین شد که ما دست کم نیم قرن احتیاج داریم تا از سد عقب ماندگی عبور کنیم؛ و از تاریخ انتشار آن کتاب تازه 15 سال گذشته است! مانایی و رکود ایده که از آن صحبت کردم نشان این است که به نسلی جدید با ایده هایی متناسب با زمان کنونی احتیاج است تا به تحول ادامه دهد. این تحول لازم است تازمانی ادامه یابد که سازمان‌های دولتی ما هوشمند و چالاک در پذیرش تفکر توسعه شوند و ما هنوز تا این حالت فاصله بسیار داریم. همین فقر تفکر تحول و آینده نگری بود که نتوانست گلستانیان را در ایران نگهدارد. بخش دولتی ما هم نه ظرفیت شروع تحولی جدید را دارد و نه توان آن را. هنوز ایران احتیاج دارد به افراد و گروه‌هایی با چشم اندازی وسیع و جامع، مبتکر، آینده نگر، با قوۀ تحلیل، با همت، و جریان ساز، دست کم برای دو نسل بعد از ما، دو سی سال دیگر!
بسیار دیده ام کسانی علاقه مند به توسعه ایران که پس از کوششی ده یا بیست ساله با ندیدن تحقق ایده هاشان افسرده شده‌اند، به طنز یا لطیفه گویی روی آورده‌اند، یا به درویشی و قطع امید از آینده کشور. به نظر می‌رسد ما در کشورهای اسلامی بسیار آسان اندیش یا کم صبر هستیم. طبیعت و ماهیت فرهنگی ما با کره و برزیل و هند و چین متفاوت است. به یاد دارم اوائل دهۀ پنجاه/ هفتاد را هنگامی که با مرحوم عبد السلام آشنا شدم و به دعوت او به مرکز بین‌الملی‌اش رفتم. انسانی پر توان و پر ایده، چالاک در علم و در سیاست علم و در هر دو کم نظیر. عزمش را جزم کرده بود برای توسعۀ علمی کشورهای اسلامی و جهان سوم. در اواسط دهۀ هفتاد؛ یعنی حدود 25 سال پس از اولین آشنایی من با او و شاید یک سال قبل از فوتش در منزلش با او صحبت می‌کردم. می‌گفت دیگر امیدی به توسعه علمی کشورهای اسلامی ندارد و تنها امیدش به ایران است! چند ماه قبل از فوتش به قدری افسرده بود و قیافه او در من تاثیر گذار که همیشه با شنیدن حرف ایرانیانی که ناامید شده‌اند به یاد آن قیافه افسرده و رقت برانگیز مردی می‌افتم که یک عمر با امید برای کشورهای ما حرکت می‌کرد. این برای من عبرتی بود که به یاد سبک زندگی ملخ‌ها بیفتم! ملخ‌ها عمر شان بسیار کوتاه‌تر از این است که بتوانند بر فراز اقیانوس شنا کنند. اما گفته می شود که این کار را می‌کنند. چگونه؟ از میان جمعیت پرواز کن بخشی به هنگام خستگی و آمادگی برای مرگ خود را به آب می‌اندازند. بقیه ملخ‌ها بر روی جنازه آن‌ها استراحت می‌کنند تا پرواز بعدی. این مرگ و استراحت‌ها و لابد تولید نسل آن قدر ادامه می‌یابد تا جمعیتی از آن‌ها به آن طرف اقیانوس می‌رسد! ما نیز چاره‌ای جز پذیرش این روش نداریم. هیچ شکی ندارم کسانی از ما که تصور می‌کردند یا می‌کنند که در یک بازه 10 یا 20 ساله می‌توان ایران را مدرن و توسعه یافته کرد هم در اشتباهند، هم به سلامت خود لطمه می‌زنند، و هم برای توسعه ایران مضرند چون راه کارهایی نشدنی توصیه می‌کنند! باید بپذیریم، که بر خلاف گفته ناصرالدین شاه، کار ایران شدنی است، اما نه در 5 سال، آن گونه که شاه خیال می‌کرد، یا روسای جمهوری ما خیال می‌کردند، یا بعضی همکاران دانشگاهی ما تصور می‌کردند و می‌کنند! ما هنوز باید برای سالم سازی رفتارمان، برای تحول فرهنگی و ساختارهای ذهنمان بسیار وقت بگذاریم و بسیار تلاش کنیم تا ساختارهای اداری و حکومتی ما هوشمند شود

مرحوم عبد السلام چند ماه قبل از فوت در سال 1375/1996

حالا می‌توانم به تحلیل مصداق پدیدۀ حسین رجایی بپردازم. پدیدۀ رجایی در جغرافیای علم ایران بسیار قدیمی است. روش سندرماخ در همین ارتباط ابداع شده است. در همان اوائل انقلاب مصداق دیگری از این پدیدۀ رجایی را به یاد دارم که درخواست استخدام از دانشگاه محل تدریسش کرده بود. او را محترمانه و با لطایف الحیلی رد کردند و سال‌ها بعد که شهرت جهانی پیدا کرد و به ایران دعوت شد همان استادان به میهمان کردن او مفتخر بودند چون دیگر زهرش گرفته شده بود و در معرض استخدام در دانشکده‌شان نبود! او فیزیک‌دان بود و این زیست‌شناس. شک نکنیم همین دانشکده‌ای که رجایی را استخدام نکرد و تقاضای او را رد کرد به‌زودی به او افتخار می‌کند، البته هنگامی که دیگر خطر استخدامش منتفی شده باشد. از این حیث با مورد میرزاخانی و دانشگاه شریف تفاوتی نیست. همین چند سال پیش بود که واعظی، مصداق دیگری از پدیده   رجایی به دانشگاه شریف آمد. دانشکده او را پذیرفت اما دانشگاه پس زد. از این حیث دانشکدۀ فیزیک تحول یافته‌تر به نظر می‌رسد تا دانشکدۀ زیست شناسی اما نظام یا مدیریت هر دو دانشگاه گول است و تحول نیافته و درکی از اهمیت استخدام کسانی مانند رجایی یا واعظی یا میرزاخانی را ندارند!  این ها نمونه هایی است از ساختارهای گول ما در ایران. شاید توانسته باشیم در بعضی گروه‌ها یا دانشکده‌ها نظامی کمابیش هوشمند ایجاد کرده باشیم، اما توجه داشته باشیم که این نمونه‌ها هنوز بسیار اندکند و به علاوه هوشمندی هنوز به سطح دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌ها نرسیده است چه رسد به سطح وزارت و دولت که از آن بسیار فاصله داریم! آیا عبدالسلام به وجود روش «سندرماخ» آگاه بود؟ مطمئن نیستم، اما مطمئن هستم که اگر هم بود به آن بی‌توجه بود یا آن را در محاسباتش وارد نمی‌کرد!
این ایران است و این وضعیتی که باید برای تغییر آن ایده داشت، تحلیل کرد، و عمل کرد. نمی‌توان آن را به دست دولت سپرد اما هنوز می‌توان حرکت کرد و دولت را به دنبال کشید، همان‌طور که ما در 30سال پیش کردیم و شد! هنوز هم فکر می‌کنم ساختارهای موجود علمی ما توان همراهی با هیچ حرکتی را ندارند و هر حرکتی که بخواهد موفق باشد باید از سوی فرد یا افراد باشد نه ساختارها. منظور من از این که نمی‌توان انتظار تحول از دولت‌ها داشت این نیست که باید با دولت مقابله کرد، به عکس! حرکت باید مردمی باشد چون هوشمندی از مردم است و نه از ساختارهای دولتی! اما باید و می‌توان دولت را همراه کرد و برای بعضی حرکت‌های توسعه‌ای متقاعد کرد و به دنبال کشید. از اختلاف سلیقه‌های سیاسی هم نباید هراسید بلکه باید استقبال کرد و آن را نشانه پیچیدگی پدیده‌های اجتماعی دانست. باید به دولت مردان با همدلی نشان داد که دانشگاه برای حکومت خطرناک نیست، بلکه دانشگاه محل پیدایش راه‌حل‌های مشکلات کشور است و محل خلق ایده‌های جدید برای توسعه کشور. متاسفانه کم نیستند سیاست مداران و مدیران علمی و سیاسی کشور که هنوز دانشگاه را برای ایده‌های خود خطرناک می‌دانند و در صدد تغییر آن در جهت حفظ و جذب دانشگاهیانی مطیع و منطبق با تصورات خود هستند. غافل از این که این روش به معنی تعطیل تفکر و در نتیجه سوق دادن کشور به سمت بردگی قدرت‌های بزرگ است. از سابقه تاریخی تاسیس نظامیه‌ها و تعطیل تفکر در جوامع اسلامی پس از دوران طلایی اسلام و سپس سقوط و انحطاط کشورهای اسلامی عبرت بگیریم!
بدیهی است ما دانشگاهیان هم باید پیچیدگی امور اجتماعی را درک کنیم و به فرمول‌های کتب درسی اکتفا نکنیم. علم و مفاهیم علمی هم با کتاب به وجود نیامده است! این همدلی در اوائل انقلاب بسیار به ما کمک کرد و هنوز خواهد کرد و راهی جز این هم وجود ندارد. یادمان هم نرود که هنوز فرزندان بسیار  از نوع مریم و رامین و حسین مانده است از دست بدهیم تا هوشمندی ساختاری را در کشور به کرسی بنشانیم. هر چه همدلی بیشتر تعداد فرزندان از دست داده این کشور کمتر!